دستِ تصویر وزید به پنجره و
رنگرنگ ریخت و
من غمگین شدم.
بايد چرا؟
سوتِ روحی پشت آیینههای شکسته شاید میگفت:
«من پشت سرتم».
می گفت:
«کلاف زندگی از دستم کلافه بود که فهمیدم،
باید چرا!».
چرندی میگفت.
با بالهایِ بیتصویرِ گندمگون
که انحنایش را بغضی تر میکرد، پرپر شدم.
وه!
چه قوت مهیایی،
پای این سفرهی پارچهای!
صادق آتشزر
خلوت شیشه ای کوچک من...
ما را در سایت خلوت شیشه ای کوچک من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 166 تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 0:49