دلدرد

خرید بک لینک
اینجا میتونم با گوشایی حرف بزنم که نمیدونم هستن، نیستن؟ صدام بهشون رساست یا فقط دوغابه به اون حفرهی گلگرفته؟ همینه اینجا درددل کردن برام مثل زدن در خونهی خداست. فقط حرف میزنم؛ میشنوی؟ خدا اینور چشمای پفکردهامه یا اونور؟ فرق نداره؛ من فقط حرف میزنم.

شب اولش نک انگشتام رو بلور کرد. مدتها بیخبری کردم تا که یهو تو آینه جز ستاره نبود. ماه رو خودم خط زدم. سرم رو به ضجه گذاشتم رو شونهی آینه. از خدا خواستم سر به سر همین خورشید بمیرم.

نه، نه... به دستام نگا میکنم که بگم آره، ما هیچ نمردیم. اما به چی دلخوشم وقتی با عزیزی دست دادم و غیب شد... شاید تو راه حواسش به منظرهای گیر کرده باشه، شاید هم تلپی افتاده تو گودال دلش، یا که حتما زیر اونهمه ستارهی مسری گم شده. خلاصه ضجهی آهو به دامنم افتاد اما از صافی هیچ گریهای رد نشد. من فقط حرف زدم.


موضوعات مرتبط: دلنوشته خلوت شیشه ای کوچک من...

ما را در سایت خلوت شیشه ای کوچک من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 81 تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 5:27

صفحه بندی