شب اولش نک انگشتام رو بلور کرد. مدتها بیخبری کردم تا که یهو تو آینه جز ستاره نبود. ماه رو خودم خط زدم. سرم رو به ضجه گذاشتم رو شونهی آینه. از خدا خواستم سر به سر همین خورشید بمیرم.
نه، نه... به دستام نگا میکنم که بگم آره، ما هیچ نمردیم. اما به چی دلخوشم وقتی با عزیزی دست دادم و غیب شد... شاید تو راه حواسش به منظرهای گیر کرده باشه، شاید هم تلپی افتاده تو گودال دلش، یا که حتما زیر اونهمه ستارهی مسری گم شده. خلاصه ضجهی آهو به دامنم افتاد اما از صافی هیچ گریهای رد نشد. من فقط حرف زدم.
ما را در سایت خلوت شیشه ای کوچک من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 81