پلکِ چندم

خرید بک لینک

همه چیز لبریز شده،
یا شاید از طوفان گذشته باشیم.
رنگ و تصویر رفته، مِه مانده.
به گذشتنِ از در دعوتم؛
پلکم را خواست:
-هه! صد سال یک بار شاید لازمت بشود.
اتاق کوچکی بود، پردهاش لَخت؛
آنقدر که لمسش آبم میکرد
به اشکی هم راضی بود شاید.
پدر بزرگ زیر یورگانِ قرمز،
منتظر خوابید.
بخاری نفتی، با شعلهای رنگی
بدرقه گویِ
دودهی پلکهای سوخته بود
از پنجره. -چشمِ سرمه جوش!
+گریه.

منم، من!
منِ حلقه به گوش
خوش آمدی.

صادق آتشزر

خلوت شیشه ای کوچک من...

ما را در سایت خلوت شیشه ای کوچک من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 60 تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 0:49

صفحه بندی